|
...صبر کن |
|
صبر کن... |
ارمیا: دنیا را چگونه می بینی؟ ساقی: می گه به دنیا چجوری نگاه می کنی؟ ساسی: با چشم هام و به صورت منحنی!!(خنده ی ساسی) *** ارمیا: منظورم این است که برای چه زندگی می کنی؟(ارمیا ساده دلانه متوجه نشد ساسی او رامسخره کرده است!!) ساقی: ساسی،ارمیا می گه هدفت تو زندگی چیه؟! ساسی: چه سوال مسخره ای!خب مثل هر آدم دیگه ای برای رسیدن به چیزهایی که می خوام. *** ارمیا: ما باید در دنیا تلاش کنیم برای رسیدن به چیزهایی که خدا می خواهد نه چیزهایی که خودمان می خواهیم. ساقی: می گه پس خدا و خواست های خدا چی می شه؟! ساسی: خدا هم که... ای بابا... خدا ما رو خلق کرده... ابزارشم خلق کرده تا برسیم به آرزوهامون دیگه!چرا بحث رو می پیچونی؟ *** ارمیا: این عدالت نیست که آدمی خواست خودش را به خواست خداونداش ترجیح دهد. ساقی: می گه در مورد خواست های خودت و خدا یه ذره عادل تر باش!!عزیزم!!! ساسی: ولمون کن تروخدا... من خداشم درست حسابی قبول ندارم...تازه خدایی که خودش عادل نیست من چرا باید در مورد اون عدالت رو رعایت کنم... نگاه کن... ببین چقدر بدبختی زیاده... همین احمدی نژاد... این کجاش عدالته که یه زورگوی خودرایی مثل اون رئیس جمهور بشه؟!! ولش کن بابا الان میان می گیرنمون!!! *** . . . بحث های پیرامون اعتقاد و نگاه به دنیا نیز ادامه پیدا کرد که ما از ذکر همه آنها باز معذوریم . به بحث مام وطن و عرق ملی که در بین این دو برقرار شد می پردازیم: ادامه مطلب... بزودی...
+ نوشته شده در شنبه 24 مرداد1388ساعت 10:32 توسط ساقی |
ارمیا: هنر تجلی ذات خدا آشنای بشر است که در یک قالب خاص ریخته می شود. ساقی: ساسی جان ارمیا می گه هنر ارزش زیادی داره چون از جانب خداست. ساسی: به نظر من هنر یعنی چیزی که بتونه آدم ها رو سرگرم کنه!!همین!! *** ارمیا: هنر باید در خدمت خالقش که همان خداست باشد. ساقی: ساسی جان ارمیا می گه هنر باید یه سودی داشته باشه! ساسی: خب داره دیگه!پول،قدرت و از همه مهم تر شهرت!! *** ارمیا: هنرباید دغدغه های آدمی را به سمت ارزش ها و رسیدن به آنها هدایت کند. ساقی: می گه هنر باید به آدم ها کمک کنه قشنگ فکر کنن! ساسی: هنر باید جوری باشه که مخاطب رو از فکر و خیال نجات بده نه اینکه ببردش تو فکر!!! *** ارمیا: هنرمند وظیفه دارد که اثر را به گونه ای تنظیم و ارائه کند که غفلت آفرین و گمراه کننده برای هیچکس نباشد. ساقی: می گه هنرمند باید هواسش به اثری که تولید می کنه باشه. ساسی: بله، متوجه ام. درسته،هنرمند کسیه که بتونه اثری درست که که همه خوششون بیاد.حالا مهم نیست محتواش چی باشه ها! *** . . . بحث های پیرامون هنر ادامه پیدا کرد که ما از ذکر همه آنها معذوریم . به بحث اعتقاد و نگاه به دنیا که در بین این دو برقرار شد می پردازیم: ادامه مطلب... بزودی...
+ نوشته شده در شنبه 24 مرداد1388ساعت 10:10 توسط ساقی |
به نام صاحبم روز گذشته چهره ی محبوب موسیقی نوین ایران، رپر حرفه ای و قدرمند؛ «ساسی مانکن» طی یک نشست که در پشت دربهای بسته برگزار شد، با «ارمیا معمر» شخصیت محبوب و شناخته شده ی جبهه های جنگ دیدار کرد. پیرامون این اتفاق عجیب و بسیار نادر شایعات و خبرهای ضد و نقیض بسیاری نقل شده است که بنده جهت دامن نزدن به این مسائل از ذکر آنها معذورم. لازم به ذکر است که تنها کسی که به غیر از این دو شخصیت برجسته در این نشست دو نفره حضور داشت، کسی نبود جز هنرمند بزرگ ایرانی،پیوند دهنده ی افکار، نویسنده ی خوش فکر؛ ساقی. که قطعا بی حضور او به عنوان مترجم هرگز این دو نام بزرگ هرگز قادر به هم کلامی با هم نبودند. در واقع ساقی بعد از شنیدن حرفهای طرفین آن را به زبان فرد مقابل ترجمه می کرد تا برای وی قابل فهم باشد. فلذا نباید از نقش ساقی در این بین غافل بود. تمام مطالب ذکر شده در این جلسه دارای بار سیاسی و قانونی بوده است و هرگز نباید به بیرون راه می یافته ولی با این حال ساقی ضمن یک حرکت غیر قانونی و ساختار شکنانه قسمتی از صحبتهایی که میان این دو رد و بدل گردیده را به این صورت نقل می کند:
+ نوشته شده در جمعه 23 مرداد1388ساعت 15:4 توسط ساقی |
يک توضيح : در واقع اولین صفتش باید این باشد که نیاز به خالق نداشته باشد.
اين مقاله با نام خدا شروع نشده است زيرا کليت مقاله را زير سوال مي برد.
واما خود مقاله ...
امروز داشتم در خلوت خودم فکر مي کردم که يک سوال برايم پيش آمد واکنون مي خواهم به آن پاسخ دهم .
سوال آن بود که :
از کجا معلوم که خدايي وجود داشته باشد از کجا معلوم اينها همه وهم و خيال يک عده ي خاص نباشد که کمکم رونق گرفته باشد؟
واکنون جواب خود راداده ام
مي خواهم اين سوال را از طريق برهان خلف پاسخ بگویم.
بنا براين،بنده اکنون هيچ ديني را و هيچ خدايي را قبول ندارم و اين گام اول براي پاسخ به سوالم است.
فکر مي کنم اين اجازه را داشته باشم که از خودم بپرسم اولين انسان يا اولين موجود يا اولين شيء که به وجود آمد چه بود و چه کسي يا چه چيزي آن را به وجود آورد و اگر کسي آن را به وجود نياورده پس چگونه بوده و هست ؟
اکنون که بنده هيچ اعتقادي به چيزي ندارم دو راه براي پاسخ به سوال خود پيش رو دارم ؛
راه اول :
آنکه طبق نظر عده ای کساني که خدايي قبول ندارند بگويم که دنيا از يک تکساخت به وجود آمده است .
سوالي که برايم پيش مي آيد اين است که:
اولا خود آن تکساخت از چه چيزي تشکيل شده و اگر از چيزي تشکيل نشده پس چگونه وجود داشته و اگر از چيز ديگري ساخته شده چگونه اين چيزها در کنار هم جمع شده اند زيرا وقتي عالم و دنيا وزمين و کراتي وجود نداشته باشد طبيعتا نيروي جاذبه و دافعه و چسبندگی و کوالانسی و ... نيز نبوده که بخواهد آنها را در کنار هم نگاه دارد واگر آنها در کنار هم بوده اند چه کسي آنها را اينگونه در کنار يکديکر قرار داده است ؟
سوال ديگر بنده از خودم اين است که :
اين تکساخت يک جسم بي جان وبي حرکت بوده يا جاندار و اگر بي جان بوده پس چگونه اولين جاندار را بوجود آورده است واگر جان دار بوده چگونه توانسته از هيچ چيز عالمي را براي زندگي خود محيا کند؟
سوال بعدي من آن است که :
اين ذره در کجا قرار داشته در صورتي که هيچ فضايي وجود نداشته که در آن قرار گيرد؟
اين ذره به هر حال بايد فعال شود تا بتواند عالم ساز شود حالا باز سوال پيش مي آيد که چرا اين ذره بايد فعال شود وچرا تاقبل از آن فعال نشده بود ؟
درمورد تمام اين سوالها جواب خودم را داده ام وعقل من آنها را نمي پذيرد .
راه دوم :
آنکه طبق نظريه ي خدا پرستان بگويم يک وجودي که براي به وجود آمدنش به هيچ دليل و برهاني احتياج ندارد واصلا به وجود نيامده که نياز به برهان داشته باشدو هيشه بوده تا هميشه
وناقص نبوده تا بعدا کامل شود .
اين چنين عالم بي نقصي را به وجود آورده
شايد اين جواب سوال اول من که سوال اصلي من است باشد.
راستش رابگويم راه حل دوم مرا بيشتر قانع مي کند.
زيرا اگر بگويم چگونه بوجود آمده جواب آن است که او اصلا به وجود نيامده و زاده شده ي چيزي نيست که وجود اومحدود به جا و مکان و چيز ديگري باشد.
واگر بخواهيم بپرسيم که چگونه موجودات جان دار وکرات بي جان راخلق کرده ديگر محدوديتي نداريم زيرا چيزي که ما پذيرفتيم از عالم ماده نيست که محدود شود و فقط بتوان از آن براي عالم ماده يا به تنهايي براي عالم غير مادي صحبت کرد.
و براي سوال سوم که براي نظريه ي اول مطرح شد باز مي گوييم خالقي که ما پذيرفتيم به عالم جسماني مادي بر نمي گردد که بخواهد در جاي خاصي قرار گيرد زيرا مانند جسم چنين محدوديتي ندارد .
از نظريه ي دوم که عقلاني تر است نتيجه مي گيريم که خداوند ما بايد اولا بي هيچگونه علتي به وجود آمده باشد ؛ ثانيا بايد بسيار قدر تمند بوده باشد،که توانسته چنين عالمي را خلق کند ؛ ثالثا بايد بسيار دانا باشد که اين چنين عالم بي نقص وبي اشکالي را خلق کند وبايد بسيار آينده نگر يا آينده بين باشد يا به عبارتي از آينده خبر داشته باشد که بتواند اين نظم و اين بدون عيب بودن را حفظ کند وخيلي صفات ديگر که اين خالقي که ما فعلا پذيرفتيم بايد داشته باشد ودارد تا بتواند اين عالم را با اين عظمت خلق کند.
منظور از اينکه گفتم فعلا آن بود که در حال حاظر انسان به چنان قدر تي نرسيده که نظريه ي ديگري براي اين موضوع مهم ارائه دهد ونظريه هاي جديد نيز به نوعي ادامه ي همان نظريه هاي قبلي است و بسياري از نظريه ها هم به کلي بي معني و بي پايه و اساس است و نمي توان آنها را مورد بررسي قرار داد.
در آخر بگويم که؛
مطلب خيلي مهم آن است که نظريه ي دوم وصفات خالق با علايق ذاتي انسان و بطور کلي با تمام عواطف و احساسات جسمي وغير جسمي او هم خواني دارد که نمي توان از سر اين موضوع براحتي گذشت واين نيز مي تواند دليلي بر درست بودن نظريه ي دوم باشد.
والسلام
+ نوشته شده در چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 12:37 توسط ساقی |
به نام صاحبم تمام درد ها و مشکلات از آن جایی شروع می شود که کم کم خودمان را قانع می کنیم که همه چیز را ازهمه چیز می توانیم انتظار داشته باشیم!! خودمان را قانع می کنیم که خوشبختی را می توانیم از ثروت زیاد انتظار داشته باشیم خودمان را قانع می کنیم که آرامش مان را با دوستی با جنس مخالف بدست می آوریم خودمان را قانع می کنیم که گرفتن حق مان در سایه ی خشم و فحش و ناسزا ممکن است خودمان را قانع می کنیم که کندن از گذشتگان مان ما را بروز و نو می کند خودمان را قانع می کنیم که می توانیم از کتاب های اندکی که خواندیم، از دانسته های اندک مان، بزرگترین استدلال ها را بیرون بکشیم خودمان را قانع می کنیم که کنار گذاشتن دینمان یعنی اول آسودگی مان خودمان را قانع می کنیم که مشاجره با اهل فن، ولو با استعانت از مغالت و سفسطه ها ما را به پیروزی می رساند و ما می شویم؛ عالم اما... نباید انتظار داشت.... نباید انتظار اینگونه داشت... بخواهی یا نخواهی قانون جهان این است که پشت هر معلول اساسی و پایداری، علتی پایدار قرار بگیرد بخواهی یا نخواهی ثروت،دوستی با جنس مخالف،خشم و فحش و ناسزا،کندن از گذشتگان مان،علم اندک مان،کنارگذاشتن دین مان،مشجاره ها نمی تواند برای ما خوشبختی،آرامش،رسیدن به حق،نو شدن،رسیدن به استدلال های عمیق، آسودگی و پیروزی را به ارمغان آورد. حال بخواهی یا نخواهی... البته این ها نمونه هائیست! در عالم مقرر شده است،راه رسیدن به آرامش و پیروزی و.... حالا تو خودت را بکش!!! بخواه یا نخواه!!! بمان یا برو!! بجنگ یا صلح کن!! لج بازی کن و قبول نکن!!!!!! یا اینکه لحظه ای به کنجی برو و پیدا کن راهش را!!!!!!!!! راه رسیدن بخواسته هایت را... همان راهی که مقرر شده تا از آن راه، این پیامد خوش نسیبت شود!!! برادر من...! دوست من...! تا کی سرت را نمی خواهی از زیر برف بیرون بیاوری؟ باشد هر طور که می خواهی... اما بدان راه رسیدن به تمام این ها (حتی حتی حتی رسیدن به لذت حتی رسیدن به لذت حتی رسیدن به لذت ) یک پایه ی مشترک دارند و آن بی شک عقلانیت است... ارمیاها و خشی ها و آرمیتاها و احمدی نژادها و زلیخا ها و موسوی ها و ووو همان هایی هستند که احساسشان بنیان عقلانیتشان را(یا گاهی یا همیشه) ویران می کند. مراقب باش! برگرد از آمریکا ارمیای من!!!
+ نوشته شده در شنبه 27 تیر1388ساعت 19:15 توسط ساقی |
اگر مطمئن بودم که خودکشی(مرگ) آغاز آرامش است اول شخصی می بودم که خود را به
دست آن می سپردم!! ولی واقعا مرگ شروع چیست؟! آرامش؟!! رهایی؟!! فریاد ضعف انسان ها؟!! عذاب علیم؟!! نسیان و فراموشی؟!!! پایان؟!! ارمیا تو نمی خواهد چیزی بگویی؟!!
+ نوشته شده در دوشنبه 22 تیر1388ساعت 20:22 توسط ساقی |
به نام صاحبم نمی دانم بر چه اساس و بر مبنای کدام آمار و اطلاعات اظهار نظر کنم؟!! ولی خوب می دانم که هر چه در این چند وقته دیدم جز این نبود که: من درست می گویم و تو غلط. هیچکس حتی حاظر نیست یک نکته ی منفی کاندیدای خود را بپذیرد. جوانان...دوستان من...رفقا...بروبچ... خواهش می کنم منطقی و بر اساس اطلاعات علمی و درست تصمیم گیری-دفاع و حمایت کنید. من طرفدار محمود احمدی نژاد هستم. به این دلیل که او را بیشتر از سایرین اخلاق مدار و به عبارت صحیح تر اسلام مدار می دانم. و بر اساس اطلاعات اندکی که دارم-که البته قابل اصلاح توسط شماست- در این وظعیت انتخاب او را به صلاح مملکت می دانم. امیدوارم با بینش تصمیم بگیریم... نه مثل من اینقدر سطحی!!!
+ نوشته شده در دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 21:49 توسط ساقی |
سلام من تازه اومدم. /کاپیتان هستی/ نميدونم تا حالا شده ته دلت احساس كني كه خيلي تنهايي؟؟ وقتي كسي نيست تو روبفهمه ، وقتي كسي نيست واست دل بسوزونه، وقتي كسي نيست به حرف دلت گوش بده، وقتي هميشه بايد شنونده باشي، وقتي بايد مراقب رفتارات باشي تا مبادا دل كسي رو بشكني اما همه با خنجر حرفاشون داغونت ميكنن، وقتي هيچ چيزي نميتونه جلوي اشكاي دلتنگيتو بگيره،وقتی بهت میگن این گریه نیست داری ادای گریه رو در میاری ، وقتي كسي نيست كه روي همه دل نگرونيهات خط بكشه، وقتي (. . . ) حق داري بگي تنهايي؟ خدایا دارم باتو حرف میزنم به بقیه بگو ساکت شن.لااقل تو به حرفام گوش کن واسم وقت بزار. نميدوني چقد بهونه گير شدم(مثل بچه ها) فقط كافيه يكي بهم بگه بالا چشت ابروِ تا بزنم زيرگريه اوناكه نميدونن ... اما چرا يه نفره كه ميدونه ( . . . ) ديروز شنیدم که خدا گفت من كه ميدونم...
+ نوشته شده در یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 12:24 توسط هستی |

سرمایه ی محبت زهراست دین من من دین خویش را به دو دنیا نمی دهم
گر مهر و ماه را به دو دستم نهد قضا یک ذره از محبت زهرا نمی دهم
+ نوشته شده در چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 18:38 توسط ساقی |
صبا رسید در او بوی یار نیست...چه سود؟! نسیم سنبل گلعزار نیست... چه سود؟
+ نوشته شده در چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 18:8 توسط ساقی |
تذکر: این مطلب کاملا جنبه ی ادبی دارد و نویسنده تقاضا دارد جهت اطمینان از صحت
صفایی می گفت:
قرآن کتابی است؛ عمیق، گسترده، پربار...
می گفت:
قرآن؛ ترجمه، تفسیر، روح و نور دارد...
و من می گویم:
نماز عملی است؛ عمیق، گسترده، پربار، که ترجمه، تفسیر، روح و نور دارد.
عمقی دارد؛ که انسان را غرق می کند در دریایی از مفهوم -خوشا این مرگ-
گستردگی ای دارد؛ که انسان را سرگشته و حیران تا پایان عمر در رازهای خود نگاه می دارد–خوشا این گمگشتگی-
باری دارد؛ که هر لحظه اش حرفی، درسی، انگیزه ای، آشنائی ای، رازی، فکری، تدبیری، شوقی، معرفتی، علمی، عشقی، گامی، راهی ...
است که قلم نگارنده را می خشکاند!!
ترجمه اش؛ عوام را–به قول امروزی ها-ساپرت می کند(اقلکندش می دانند چه می خوانند و برای که)!!!
تفسیرش؛ خواص را به -قول دیروزی ها- خیلی مشتی مدد می کند تا بفهمند حکمت ظاهری این ترکیب ها، این سوره ها، این خم و راست شدن ها، چیست؟
روحش؛ روحش را خدا قرار داده که روی خیلی ها را کم کند، مدعیان را از عرصه خذف کند، مغروران را درمانده و حیران گذارد. روحش یعنی حقیقتش، حقیقتش یعنی واقعیتی که در تجرد معنا می یابد، در تجرد معنا یافتن یعنی....
ولم کن دیگر...
یک کلام؛
از خود بی خود شود با خدا دمخور شو!!
و نورش؛ نورش ثمره ای است که با رسیدن به ترجمه، تفسیرو روحش (در هر مرحله به اندازه ی فهمت) تو را بهره مند می سازد.
نورش یعنی تبیین کننده صراط...
نورش یعنی مفسر راه...
نورش یعنی گم نکردن راه-تنها عن الفحشا و المنکر -
نورش یعنی برهان وجود خدا...
نورش یعنی خدا-إن الله نور السماوات و الارض-
یک کلام؛
نماز بخوان به خدا برس(غلط)
نماز بخوان خدایی شو(غلط)
نماز بخوان تا راه رسیدن به خدا را بیابی(غلط)
نماز بخوان تا نورانی شوی(غلط)
نماز بخوان تا هدایت شوی(غلط)
نماز بخوان تا بزرگ شوی(غلط)
نماز...
بس است...
نماز بخوان تا خدا شوی(صحیح)
نماز بخوان تا سرتا به پا نور شوی...
نماز بخوان تا:
بنده ی حق چون شوی سرتا به پا می شوی مولا بنده حق نما
امر او امر تو دستش دست توست هستی عالم همه از هست توست
بی روان از رفتنت پویا شود بی زبان از گفتنت گویا شود
هست فرمان تو چون فرمان او جاری اندر ماسوا بی گفت و گو
و...
کم آوردی؟!
حال کردی نماز را؟کف کردی عظمت را؟!
ببخشید، پوزش می طلبم از عامیانه گوی:
عظمت و جلال و کرامت و شکوه نماز را دریافتی؟
عمراً
نویسنده
مسعود امجدیان(ساقی)
+ نوشته شده در یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 22:39 توسط ساقی |
نماز در کنار دیوار چین!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت 16:3 توسط ساقی |
+ نوشته شده در یکشنبه 2 فروردین1388ساعت 17:17 توسط ساقی |
و چهارمی... به نام صاحبم سلام ارمیا... خوبی؟! چرا متعجبی؟! ظاهرا من اولین کسی هستم که به تو سلام می کنم،درسته؟!! می دانی چرا؟ ارمیا تو برای من فقط شخصیت یک داستان نیستی... تو برای من یک معلمی... آن زمانی که از آن خانواده ی ثروتمندت جا شدی و به جنگ رفتی... آن زمانی که عاشقانه با سهراب سلوک می کردی... آن زمانی که به سکوت جنگل های شمال پناه بردی... آن زمانی که زیر پای مردم جدا ماندی از معشوقت... آن زمانی که به آمریکا رفتی... آن زمانی که «آرمیتا» را دیدی... آن زمانی که... همه ی رفتارت برایم درس بود. تو معلم خوبی هستی ارمیا...فقط چرا این همه سکوت؟!!چرا این همه صبر؟!! ارمیا چگونه می شود تو ابله نباشی و این همه به «خشی» محبت کنی؟!!! چگونه می شود تو در برابر این همه ظلمی که بر تو روا داشتند هنوز خوش قلب بمانی؟!! چگونه می شود ببینی مزار شهدا را ویران می کنند و ساکت بمانی؟!!!!!! امیر خانی...خالق ارمیا...تو حرفی بزن...چرا ساکتی؟!! ارمیا مگر تو جنگ نرفته بودی؟...مگر تو حزب اللهی نبودی؟...مگر تو مسلمان نبودی؟... پس چرا... چرا وقتی در زمین فوتبال سیلی خوردی چیزی نگفتی؟!!! چرا وقتی وضع «آرمیتا» را دیدی سکوت کردی؟!!! چرا وقتی «خشی» با تو چنان کرد باز مهربان بودی؟!! مگر تو مثل ما عاطفه نداری؟!! معلم خوب من جواب بده... التماست می کنم!... امیرخانی تو لااقل چیزی بگو... ارمیا یعنی می شود تو راستی باشی...مسلمان باشی...امام را این همه دوست داشته باشی...اهل جبهه و جنگ باشی و باز هم رفتن «آرمیتا» به خانه ی «خشی» را ببینی و ساکت بمانی؟!!! می شود که تو را مسخره کنند و حرفی برای گفتن نداشته باشی؟!! ارمیا... استاد خوبم...با تمام وجود دوستت دارم،اما... اما به خاطر صبر بی اندازه ات...به خاطر سکوتت...نمی بخشمت!!! ارمیا عاجزانه از تو می خواهم که دیگر قفل زبانت را بشکنی و در نگرگاه من هر آنچه را در خود فروخوردی بازگو کنی ... بگو ارمیا...بگو...
+ نوشته شده در یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 17:34 توسط ساقی |
سومی هم... به نام صاحبم ارمیا تو می دانی، من هم می دانم... در زندگی... در ریاضیات... در تمام حیات نماد مجهول بودن امور چیست... همیشه یک حرف است که به جای هر مجهولی می نشیند:x... بله فقط :x... یک x یعنی یک بار مجهول و xxx یعنی سه بار مجهول... ارمیا تو می دانی من هم می دانم .... می دانی که وقتی یک دختر زیبا، با اندامی زیبا را در یک خانه ی خلوت، تنها می بینی... وقی تو هستی و او... وقتی هر دو راضی هستید به کاری که می دانید... وقتی کسی برای مانع شدن و مزاحمت نیست... لباس ها را در می آوری... مانند لحظه ی پا گذاشتن به این دنیا... عریان... بدنت دچار تغییراتی می شود... (نویسنده از گفتن ادامه ی ماجرا معذور است...) و آبی جاری می شود... حتی تحمل نداری بویش را استشمام کنی... در اولین فرصت خودت را می شویی تا از آن پاک شوی... آبی جاری می شود... بدن سست می شود... بی حال... از این کار بدت می آید... حوصله ی هیچ کار دیگری را نداری... حوصله ی هیچکس... حتی آن دختر... حتی آن پسر... همانی که تا دقایقی پیش... بله فقط چند دقیقه گذشته... همان که تا دقایقی پیش برایش می مردی و از ذهنت بیرون نمی آمد... حالا چه حسی داری... ارمیا مرا ببخش که اینگونه سخن می گویم... می دانی و می دانم که شاکیم... تمام شد؟!... به کمال لذت رسیدی؟!... چند بار دیگر دوست داری این کار را انجام دهی؟!... ده بار؟!... صد بار؟!... هزار بار؟!... تا آخر عمر؟!... هر لحظه؟!... باشد... قبول ولی جوابم را بده... که چه؟!!!!... که چه؟!!!!... بعدش؟!!!... بعدش چه می شود؟!!... تمام می شود؟!... آری تمام می شود... خب چه به دست آوردی؟!... در عالم چند نفر دوستت دارند؟!... تا آخر عمرت؟!... خب آخر عمرت رسید... به چند نفر خدمت کردی؟!... چند نفر تو را می شناسند؟!... چقدر محبوبی؟!... تا کجا؟!... پس کی بزرگ می شوی؟!... پس کی محبوب و مشهور می شوی؟!... پس کی... تا وقتی که جوانی؟!... تا وقتی جوانی می خواهی ادامه دهی؟!... در سنی که بیشترین قدرت را داری؟!... جوانی را،قدرت و طراوتش را... انگیزه اش را رها می کنی تا در پیری بزرگ شوی و پیشرفت کنی؟!... هر دو را می خواهی؟!... زهی خیال باطل... ذهنت تمام عمر به این بی قیدی گرفتار است... اگر خود را محدود نکنی او تو را محدود می کند... که چه؟!.. ارمیا می بینی سکس مجهول ترین کار دانیاست؟!... انگار کسی که کلمه ی سکس ((xxx را برای اینکارها برگزید خوب فهمیده بود که این مجهول تاریخ بشراست... علامتی(xxx) که به جای «که چه» قرار می گیرد... ارمیا تو می دانی، من هم می دانم... می دانی و می دانم جواب این «که چه» یک چیز است... هیچ... واین هم بگذرد... حرفی برای گفتن داری ارمیا؟!...
+ نوشته شده در یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 17:30 توسط ساقی |
چی بهتون بگم... دومی هم برای خودم!! به نام صاحبم تاریکی خوف انگیز شب... هوای سرد و پر سوز زمستان... دخمه ای آهنی شبیه به قالب یخ... یادگاری... رضا از کرج...علی از تبریز...پایان دوره...ترخیص... نورافکنی که از روبرو می تابد و کور می کند... ارتفاع بالا... ترس از افتادن... صدای زوزه ی سگ...گرگ... چراغ های خانه ها و خیابان های شهر... خانه ات که در بین همین چراغ هاست... دلت تنگ می شود... دلت می گیرد... می لرزی... صدای خش خش می آید... با ترس به طرف صدا بر می گردی... کسی نیست... ولی می ترسی... صدای زوزه ی باد در گوش اتاقک آهنی... نکند این بار فرمانده با چوب به دنبال من بیافتد و فردا صبح در مقابل دوستانم مرا ضایع کند... همان که با دوستم کرد... آنها بخندند... او ... همکارانش...بخندند به من... به دوستم خندیدند... تحقیرش کردند... تنهایی... ترس از دخترکی که می گویند نیمه های شب می آید... چشم هایی که از فرط خستگی روی هم می آید... سرما...تنهای...ترس...غم....دلتنگی...بی پشتیبان...تمسخر فرمانده... کسی خسته نباشی نمی گوید...کسی حالت را نمی پرسد... کسی برایت دل نمی سوزاند...کسی تو را نمی بیند... به تو چراغ نمی دهند تا گرم شوی... مادرت...پدرت...برادرت...خواهرت...کجایند؟!!! شب مهمانی خانوادگی...دوست داری آنجا باشی...اینجایی... صدای خش خشی که از فشرده شدن خاک و سنگریزه در زیر پا ایجاد می شود... این بار کسی آمده... ایست...ایست...ایست... کشیدن گلنگدن... سلاح روی ضامن است... مسلح نمی شود... دارد نزدیک می شود... ضامن گیر کرده... آزاد نمی شود... نزدیک ترشد... آزاد شو لعنتی!!!!... بلاخره آزاد شد... گلنگدن کشیده شد... دیر شد... کات.................................................. سکانس بعد: خنده های بلندی که از پشت درب اتاق شنیده می شود... انتظاری که طولانی شده... مسئول بیرون نمی آید... منشی می نالد...جلسه...جلسه... پاها خسته شده... حق نشستن وجود ندارد... داخل اتاق... چایی گرم... خنده ی مستانه... بی خیالی مسئول... نام تو برده می شود... آری...دیشب... دیشب... دارند به تو می خندند... همه بی خبر از پشت درب و آن ایستادگان خسته... ایستادگان خسته ... استرس های شب گذشته... لرزشی که هنوز ادامه دارد... چانه به سینه چشبیده... سر پایین.... خجل... مسئول خیار و سیب و موز می خورد... ایستادگان خسته از شب پر کار در انتظار و آرزوی رفتن به خانه... مسئول می خندد... ایستادگان خسته آه می کشند...غم دارند... ساعت ها گذشت... ۹ صبح می شود ۱۲...می شود... ۱۴ ....می شود... مسئول آمد... در اتاق باز می شود... نوشته ی روی دیوار... وقت نماز کار تعطیل... ۲ساعت از وقت نماز گذشته... نزدیک شدن ایستادگان خسته... چشمانی پر از التماس... تبدیل خنده به اخم با دیدن ایستادگان خسته... فریاد... نمی شود...نمی شود... گفتم نمی شود... ایستادگان خسته... اندیشه ی این که آنکه پارتی داشت رفت... دستی دراز تر از پا...پایی دراز تر از دست... کات........................................................... سکانس بعد: نویسنده از فرط خشم ...زیادی بلایا...مشکلات...بی رحمی....ظلم فراوان... قادر به نوشتن نیست... قطره ی اشک نویسنده که بر روی کاغذ می چکد... اشکی که توی خواننده نمی بینی و سرد از کنار این حرارت رد می شوی... امام زمان کجایی؟!! حرف نویسنده: آقای سپاهی... آقای پاسدار انقلاب اسلامی... امام...رهبر...خدا...پیامبر...ائمه...از تو نمی گذرند... چرا آزار می دهی؟!... چرا وقتی با یک کلام ساده می توانی دل سرباز را خوش کنی...نمی کنی؟!!!... چرا تو هین می کنی؟!!... چرا مسخره می کنی؟!... چرا کاری می کنی که جوان التماس کند؟!... چرا داد می زنی؟!... شخصیتش خرد شد... مگر سرباز با تو چه کرده؟!... چرا نمی گذاری حرف بزند؟!... چرا از اتاق بیرونش می کنی؟!... لعنت برشما... لعنت معصومین...خدا...امام...رهبر...بر شما و نسلتان... برشما خائنان...خائن به نظام...خائن به وطن...خائن به شهید...خائن به پاسدار... زیادند...نگو برخی را می گوید... نفرین بر شما... آنقدر بی هدفید که بیشتر آئین نامه تان فقط بیهوده کاریست... آزار است... اشک چشم جوان مملکت است.... همان جوانی که روزی باید برود و دفاع کند از کشورت.... آخر احمق... قلم اجازه نمی دهد نویسنده ادامه دهد: هدف ندارید... راه ندارید... ابزار ندارید... آقای فضلی ... تو این نوشته را بخوان... شهید زنده... یعنی نمی دانی ما به جرم نداشتن پارتی ممنوع الخروج می شویم؟!!... یعنی نمی دانی به خاطر داشتن پارتی و چاپلوسی بیرون می روند؟!!!... یعنی نمی دانی در سپاه آئین نامه یعنی کشک... علی فضلی به دادمان برس... یعنی نمی دانی فرمانده هانت سرباز را مسخره می کنند و به او می خندند... یعنی نمی دانی سرباز خروار خروار حرف برای گفتن دارد و کسی گوش نمی دهد... مهر «خفه شو» به دهانش می خورد... یعنی نمی دانی به محض اینکه بخواهی از خود دفاع کنی بازداشت می شوی؟!... یعنی نمی دانی در لشکر ۱۰ به خاطر این که به دژبان گفتند «خدایی هم هست» داشتند پدرشان را در می آوردند؟!!! ... اگر مردی ...مردانگیت را اینجا ثابت کن... در دفاع از سرباز...در دفاع از من(نوعی) مظلوم... نه علی فضلی من تو را تحریک نمی کنم... تو هم تحریک نمی شوی...تحقیق کن... آی مردم... کم آورده ام... اگر دست نوشته ام را می دیدید... می دیدید که دیگر بد خط شده... دیگر نمی توانم بنویسم... ارمیا... از ایران گریختی؟!! ارمیای جبهه های جنگ.... ارمیای عاشق امام... آمریکا رفتی؟!... حلال گوشت راه انداختی؟!... در برابر ویران کردن گلزار شهدا سکوت کردی؟!!... در برابر ظلم «خشی» سکوت کردی؟!!... حق داشتی...دستت درد نکند!... حرفی بزن ارمیا...خفه شدم...حرفی بزن...
+ نوشته شده در یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 17:28 توسط ساقی |
اولیش برای خودمه!!!
به نام صاحبم آه ارمیا!... تو هم این ناله ها را می شنوی؟ این صدای زجه و گریه از کجاست؟! کیست که این گونه به خود می پیچد؟! ارمیا... صدای یک بچه است!...چرا این قدر محزون؟!... گویی مادرش را از دست داده!... عجیب است ارمیا... از آن سو آوای موسیقی رپ و لایت به گوش می رسد... می شنوی؟ ارمیا با توام...صدای قهقهه را می شنوی؟!... چرا این گونه می خندند؟!...گویی که مست باشند!... وای خدایا... نعره ی خونین انفجار به گوش می رسد... ارمیا؟!...ارمیا؟!...کجایی؟!... خدا را شکر که زنده ای ... نگاه کن ارمیا در آن دور دست چند مرد تنومند با دشداشه های سفید را می بینی؟! خودش است... آن که از همه تنومند تر است!...می بینی...او... «جیسُن»... درست است صدای خنده از همان سوست... ببین ...آن مردان را ببین که کت و شلوارهای مشکی به تن دارند!...آن قصر سفید را ببین!... بله اشتباه نمی کنم یکی از آن ها «خشی» است... رقص آن مردان سیاه پوش با آن تنومندان سفید پوش چه زیباست...اما... ارمیا اینها چرا مستانه می خندند؟!!... چقدر جالب ...آن قصر سفید چقدر زیباست...ارمیا...آن ساختمان های زیبا را می بینی؟!...آن زنان همچون نیلوفر را چطور؟!!...«آرمیتا»هم بینشان است...وای ارمیا باورم نمی شود چقدر... فقط... فقط چرا این گونه می خندند؟! صدای شیون... راستی صدای شیون آن کودکان، صدای انفجار ها چرا قطع شد؟!... وای خدایا!!... ارمیا نگاه کن...چه بر سر شهر در آن سو آمده است؟!... ارمیا...خواهش می کنم چیزی بگو... چرا آن کودکان این گونه خفته اند؟!...چرا دورشان پرشده از خون ؟!...چرا دیگر از این شهر صدایی نمی آید؟!... ارمیا چرا مادران این کودکان،پدرانشان، در کنارشان نیستند؟!...ارمیا چرا فقط...چرا فقط خون... ببین...نگاه کن...چه در ظروف بلورین مردان سیاه و سفید پوش ریخته اند؟!... خون...خون است... ای وای...چرا آن را می نوشند؟!! ارمیا نگاه کن...خون می نوشند و مست می شوند... حرفی بزن ارمیا...
+ نوشته شده در یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 17:21 توسط ساقی |
| ||||||